شکوفه رفت...
امروز یک دفترچه خاطرات قفلدار خریدم و این یعنی دیگه اینجا، توی این وبلاگ چیزی نمینویسم. دلیلش نه مزاحمته نه خودسانسوری برای ناراحت نکردن دیگران. فقط دیگه توانش رو ندارم. همین.
توی این مدت ٧۵ تا پست داشتم و ١٨۴ بار برام یادداشت گذاشته بودین. از همه دوستانی که توی این مدت به این وبلاگ توجه کردن ممنونم.
قصد پاک کردن همه پستها رو دارم، جز دو پست آخر. که برای یادگاری و یادآوری اینجا بمونن.
دوستون دارم و آرزوهای خوب خوب براتون دارم. به وبلاگاتون سر میزنم.
شکوفه
سلام بی علیک
توی فرهنگ ما، سلام کردن اهمیت زیادی داره. و از اون مهمتر جوابیه که به این سلام داده میشه. به صورتی که میشه سلام نکرد، ولی نمیشه سلام دیگری رو بی جواب گذاشت.
در مورد کسایی که دوستشون داریم و یا غریبهها این جواب دادن نه تنها بد نیست که خیلی خوشایند هم هست. ولی اوضاع در زمانی که از سلام کننده بدت میآد یا از اون بدتر، ازش متنفر هستی به این راحتیها نیست. دادن جواب سلام به چنین آدمی، مثل این میمونه که انگار نه انگار که من ازت متنفرم. و چطور میشه باور کرد سلام کسی رو که هنوز جای ضخمی که بهت زده تازه است.
خیلی از آدمها عادت کردن به دادن پاسخ سلام به دشمن خودشون. اون هم نه یک سلام خشک و خالی، سلامی همراه با لبخند و ارادت! و همین دشمن وقتی روشو بر گردونه، چهره این افراد تغییر میکنه. و این یعنی دورویی. ولی اگه بخواهیم از همون اول، کاملا رک به این آدمها علیک نگیم چی؟ این یعنی شروع جنگ یا کینه. حالا باید فکر کرد که جنگ و کینه بهتره یا دورویی.
اما امروز من با یک معقوله جدید در رابطه با جواب سلام دست و پنجه نرم میکنم. به نظر شما باید سلام یک حیوون رو هم جواب داد؟ فرض کنید یک گرگ به شما سلام کرده. تکلیف چیه؟ البته من به گربهای که جلوی پنجره میشینه سلام میکنم. با سگ دوستم هم بازی میکنم و حرف میزنم. سگی که وقت خداحافظی، میشد غم چشمهاش رو دید. ولی این حیوون جدید خیلی با بقیه فرق داره. تصور کنید حیوونی که شبیه گرگه ولی صفتهای گربه شامل حالش میشه. و پنجههاش از آروارههای کوسه هم تیز تر و قویتره. و همیشه میشه برق شادی رو توی چشمهاش دید. همیشه پیروزه. حالا چه باید بکنم؟ سلامش رو علیک بگم یا فرار کنم؟
وای وحشیه بزرگ! خدا میدونه که چقدر ازت متنفرم! تو که اونقدر باهوش بودی که بدونی چطور من رو با یک ضربه از پا در بیاری. تو که داغی به دل من گذاشتی که نه تنها دلم که تمام وجوم رو به آتیش کشید.
میخوام یک بار دیگه هم جلوی این سنت و آداب و رسوم بایستم. من که یاغی هستم. دیگه چه اهمیتی داره. میخوام یک سلام رو علیک نگم.
وحشی عزیز، به احترامت بلند نمیشوم با اینکه میدانم چقدر قادری. کلاهم را هم از سر بر نمیدارم با اینکه میدانم همه در برابر شکوهت سر خم کردند. باشد که رستگار شوم!!!